اصل ۲۳ - تفتیش‏ عقاید ممنوع‏ است‏ و هیچکس‏ را نمی توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏ عقیده‏ ای‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار داد.
اصل ٢٢- حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی که قانون تجویز کند.

هشت ماه گذشت

1389/5/19

 نمی دانم شاید هم گذر زمان را برحسب مشغولیت هایش اندازه می گیرد. هر دستبند بافته شده از نخ حوله که به یادگار هدیه می کند به عزیزانش، چند ساعت و هر لوح چوبی  که نقش می کند بر آن عبارت های حکیمانه ماندگار را، چند روز. و تعداد قرص هایی هم که مجبور است بخورد تا شر مزاحمت های ناشی از عوارض سرماخوردگی کم شود، سرماخوردگی هایی که براثر استحمام های مکرر با آب سرد سراغش می آید، کمکش می کند برای اندازه گیری زمان. روزها و ماه ها گذشته و رسیده به عدد هشت. و من چرا به صرافت نیفتاده بودم که با استفاده از نعم در دسترس این زمان را حساب کنم و غصه هایم را شماره کنم در پس گذرش؟ آن شب قرار نبود من مسافر باشم. قرار بود صبح زود به اتفاق یکی از دوستان راه بیفتیم ولی پیشنهاد سفر جمعی را خصوصا به دلیل مطرح شدنش توسط خانواده های زندانیان سیاسی، نمی شد رد کرد. آن شب در میدان هفت تیر، میوه فروش و فروشنده سوپرمارکت وقتی فهمیدند ما آذوقه را برای قدم گذاشتن در چه راهی تدارک می بینیم، التماس دعا گفتند و نمی خواستند پولی از ما بگیرند ولی ما تشکر کردیم و تا اتوبوس رسید سوار شدیم. انگار یک تکه از رنگین کمان جنبش سبز را کنده بودند و سوار این اتوبوس کرده بودند. جوان، میانسال، زن و مرد، جانباز جنگ تحمیلی، خانواده شهید، خبرنگار، فرهنگی، فعال جامعه مدنی، مدیرسابق، خانه دار با اعتقادات و گرایش های متفاوت اما ملتزم به الزامات سبزها. اتوبوس حرکت کرد و ما شروع کردیم به جمع کردن کرایه ها تا یک جا پرداخت کنیم و داشتیم فکر می کردیم لازم است یک نفر جمع را نمایندگی کند.  اصلا نفهمیدیم چگونه رسیدیم به میدان انقلاب و نفهمیدیم چرا اتوبوس متوقف شد و چگونه مهاجمین از پله ها بالا آمدند و با خشونت مدارک شناسایی را طلب کردند و شیوا را که قبل از این که ما بتوانیم تدبیری کنیم خودش را معرفی کرد و ... چه شبی بود آن شب که اتوبوس دم به دم با ذکر صلوات و فاتحه های مسافرانش برای شادی و علو روح مرجع عالیقدر به لرزه می افتاد و هیچ پاسخی برای سوال ما نبود: تشییع جنازه ممنوع شده یا زیارت حضرت معصومه؟؟؟ و اگر چنین است چرا قبلا اعلام نکرده اید.

قصه عجیبی داشتیم ما آن شب که خبرش فی الفور به همه ایران بلکه جهان رسید. چه خبر زشتی. مثل خیلی خبرهای زشت دیگر یک سال گذشته و این دوماه پسینش. مثل هجوم به مراسم دعای کمیل آن هم در خانه یکی از خانواده های زندانیان سیاسی. مثل هجوم به مراسم یادبود شهدا و ...

 بیرون بستگان مسافرین اتوبوس یکی یکی داشتند باخبر می شدند از آن چه گذشته و نگرانی های شدت می گرفت و اینجا ما داشتیم دودوتا چهارتا می کردیم که فایده این برخوردهای زشت و سخیف و غیرعقلانی چگونه می تواند هزینه های گزافش را برای طراحان و اقدام کنندگان توجیه کند؟!!!

باری آن شب غائله با بازداشت چهار مسافر عزیز و رها شدن بقیه ختم شد و چهره آرام و نجیب شیوا که موقع خروج به سوی ما برگشت و با لبخندی دستش را برای خداحافظی تکان داد، برای همیشه در خاطر ما باقی ماند. تصویر یک قهرمان: شیوای عزیز، شیوای صبور، شیوای استوار، شیوای مدافع حقوق بشر، مدافع حقوق مظلوم، شیوای قهرمان.

حالا او باز هم همانگونه متین و آرام از آن سوی دیوارهای اوین مرا که میهمان خانه اش هستم، یادآور می شود به آن لحظه شوم. می گویم شیواجان دوست داشتم این بار که به خانه ات می آیم خودت درب را به رویم باز کنی ولی افسوس. می خندد و می گوید: تمام می شود، تمام می شود و من می گویم: در خانه ات سوره نمل را می خوانیم در خانه تو که مدافع حقوق زنان هم هستی داریم داستان ملکه سبأ را مرور می کنیم و مدیریت قابل تحسینش را که پیامبر خدا را به شگفتی آورد. می گویم به همه بچه سلام برسان، به بهاره و هنگامه بقیه ای که نمی شناسمشان و بگو ماه رمضان نزدیک است ما را از دعا فراموش نکنند.می گویم شما هم آن سوی دیوارها این آیه شریفه از سوره نمل را با ما تکرار کنید: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» و گوشی را می دهم به مهسا تا صدای مهربانش برای خواهر دربندش امیدبخش باشد. و به فکر فرو می روم. خدایا از ما چه برمی آید؟ چه می توانیم کرد برای جلوگیری از ظلم جز افشای آن؟ خودت تکلیف ما را برما الهام کن به قدرت و عظمتت ای خدای مظلومان.

آیات پایانی را خودم قرائت می کنم با صدایی محزون به نیت سلامت همه عزیزان دربند به ویژه کیوان صمیمی که مردانه بر خواست های حقوقی و شرعی و انسانی اش برای زندانیان اعتصاب کننده در انفرادی ها پای می فشارد، در حالی که چهره مظلوم و موقر فرزندانشان امین و عادله یک آن از ذهنم دور نمی شود.

پروردگارا تو را به حق سوره نملی که دوبار نامت در آن آمده و رحمانیت و رحیمیتت در آن تصدیق شده، فرزند نازنین این خانه و دیگر خانه های امید و ایمان را به نزد خانواده هایشان بازگردان.

آمین یا رب العالمین

ار را، چند روز. و تعداد قرص هایی هم که مجبور است بخورد تا شر مزاحمت های ناشی از عوارض سرماخوردگی کم شود، سرماخوردگی هایی که براثر استحمام های مکرر با آب سرد سراغش می آید، کمکش می کند برای اندازه گیری زمان. روزها و ماه ها گذشته و رسیده به عدد هشت. و من چرا به صرافت نیفتاده بودم که با استفاده از نعم در دسترس این زمان را حساب کنم و غصه هایم را شماره کنم در پس گذرش؟ آن شب قرار نبود من مسافر باشم. قرار بود صبح زود به اتفاق یکی از دوستان راه بیفتیم ولی پیشنهاد سفر جمعی را خصوصا به دلیل مطرح شدنش توسط خانواده های زندانیان سیاسی، نمی شد رد کرد. آن شب در میدان هفت تیر، میوه فروش و فروشنده سوپرمارکت وقتی فهمیدند ما آذوقه را برای قدم گذاشتن در چه راهی تدارک می بینیم، التماس دعا گفتند و نمی خواستند پولی از ما بگیرند ولی ما تشکر کردیم و تا اتوبوس رسید سوار شدیم. انگار یک تکه از رنگین کمان جنبش سبز را کنده بودند و سوار این اتوبوس کرده بودند. جوان، میانسال، زن و مرد، جانباز جنگ تحمیلی، خانواده شهید، خبرنگار، فرهنگی، فعال جامعه مدنی، مدیرسابق، خانه دار با اعتقادات و گرایش های متفاوت اما ملتزم به الزامات سبزها. اتوبوس حرکت کرد و ما شروع کردیم به جمع کردن کرایه ها تا یک جا پرداخت کنیم و داشتیم فکر می کردیم لازم است یک نفر جمع را نمایندگی کند.  اصلا نفهمیدیم چگونه رسیدیم به میدان انقلاب و نفهمیدیم چرا اتوبوس متوقف شد و چگونه مهاجمین از پله ها بالا آمدند و با خشونت مدارک شناسایی را طلب کردند و شیوا را که قبل از این که ما بتوانیم تدبیری کنیم خودش را معرفی کرد و ... چه شبی بود آن شب که اتوبوس دم به دم با ذکر صلوات و فاتحه های مسافرانش برای شادی و علو روح مرجع عالیقدر به لرزه می افتاد و هیچ پاسخی برای سوال ما نبود: تشییع جنازه ممنوع شده یا زیارت حضرت معصومه؟؟؟ و اگر چنین است چرا قبلا اعلام نکرده اید.

قصه عجیبی داشتیم ما آن شب که خبرش فی الفور به همه ایران بلکه جهان رسید. چه خبر زشتی. مثل خیلی خبرهای زشت دیگر یک سال گذشته و این دوماه پسینش. مثل هجوم به مراسم دعای کمیل آن هم در خانه یکی از خانواده های زندانیان سیاسی. مثل هجوم به مراسم یادبود شهدا و ...

 بیرون بستگان مسافرین اتوبوس یکی یکی داشتند باخبر می شدند از آن چه گذشته و نگرانی های شدت می گرفت و اینجا ما داشتیم دودوتا چهارتا می کردیم که فایده این برخوردهای زشت و سخیف و غیرعقلانی چگونه می تواند هزینه های گزافش را برای طراحان و اقدام کنندگان توجیه کند؟!!!

باری آن شب غائله با بازداشت چهار مسافر عزیز و رها شدن بقیه ختم شد و چهره آرام و نجیب شیوا که موقع خروج به سوی ما برگشت و با لبخندی دستش را برای خداحافظی تکان داد، برای همیشه در خاطر ما باقی ماند. تصویر یک قهرمان: شیوای عزیز، شیوای صبور، شیوای استوار، شیوای مدافع حقوق بشر، مدافع حقوق مظلوم، شیوای قهرمان.

حالا او باز هم همانگونه متین و آرام از آن سوی دیوارهای اوین مرا که میهمان خانه اش هستم، یادآور می شود به آن لحظه شوم. می گویم شیواجان دوست داشتم این بار که به خانه ات می آیم خودت درب را به رویم باز کنی ولی افسوس. می خندد و می گوید: تمام می شود، تمام می شود و من می گویم: در خانه ات سوره نمل را می خوانیم در خانه تو که مدافع حقوق زنان هم هستی داریم داستان ملکه سبأ را مرور می کنیم و مدیریت قابل تحسینش را که پیامبر خدا را به شگفتی آورد. می گویم به همه بچه سلام برسان، به بهاره و هنگامه بقیه ای که نمی شناسمشان و بگو ماه رمضان نزدیک است ما را از دعا فراموش نکنند.می گویم شما هم آن سوی دیوارها این آیه شریفه از سوره نمل را با ما تکرار کنید: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء» و گوشی را می دهم به مهسا تا صدای مهربانش برای خواهر دربندش امیدبخش باشد. و به فکر فرو می روم. خدایا از ما چه برمی آید؟ چه می توانیم کرد برای جلوگیری از ظلم جز افشای آن؟ خودت تکلیف ما را برما الهام کن به قدرت و عظمتت ای خدای مظلومان.

آیات پایانی را خودم قرائت می کنم با صدایی محزون به نیت سلامت همه عزیزان دربند به ویژه کیوان صمیمی که مردانه بر خواست های حقوقی و شرعی و انسانی اش برای زندانیان اعتصاب کننده در انفرادی ها پای می فشارد، در حالی که چهره مظلوم و موقر فرزندانشان امین و عادله یک آن از ذهنم دور نمی شود.

پروردگارا تو را به حق سوره نملی که دوبار نامت در آن آمده و رحمانیت و رحیمیتت در آن تصدیق شده، فرزند نازنین این خانه و دیگر خانه های امید و ایمان را به نزد خانواده هایشان بازگردان.

آمین یا رب العالمین

براي قرار دادن لوگو زير در سایت یا وبلاگ خود، كد را در قسمت (head) سايت يا وبلاگ قرار دهيد.