اصل ۲۳ - تفتیش‏ عقاید ممنوع‏ است‏ و هیچکس‏ را نمی توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏ عقیده‏ ای‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار داد.
اصل ٢٢- حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی که قانون تجویز کند.

هفت سال پیش؛ پاسخ محسن آرمین به ادعاهای محمد یزدی و اتهام‌زنی به آیت‌الله هاشمی

1395/10/26

پس از نامه هشدار‌دهنده مرحوم آقای هاشمی به رهبری و مواضع شجاعانه وی در نماز جمعه در سال ۸۸، شیخ محمد یزدی علیه ایشان مصاحبه تندی کرد. در آن روزها کسی نبود که پاسخ این آیت‌الله عصبانی و مغرور را بدهد. هاشمی در خانه‌اش در محاصره رجاله‌هایی بود که هر شب تا صبح او و خانواده‌اش را به باد فحش گرفته بودند و … در این میان محسن آرمین، نماینده مردم تهران در مجلس ششم و دعضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی به طور مشروح پاسخ وی را در دو حوزه سیاسی و دینی نوشت. نامه‌ای که در آن زمان روزنامه‌ها جرات نکردند منتشر کنند و تنها روزنامه اعتماد ملی به درخواست مهدی کروبی آن را به طور کامل منتشر کرد.

به گزارش کلمه، محسن آرمین، که خود از قرآن‌پژوهان برجسته کشورمان است در بخش اول این نامه با استناد به آیات قرآن و روایات موثق محمد یزدی را به چالش کشیده است که سخنان وی نه تنها مبنای فقهی ندارد بلکه کاملا مغایر با تعالیم و آموزه‌های دینی است.

عضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی در بخش دوم نامه خود نیز به طور مشروح با تحلیل جمله به جمله سخنان یزدی اثبات کرده است که روند مطلوب وی به سوی دیکتاتوری رفتن است. هشدارها و پیش‌بینی‌هایی که طی سال‌های اخیر به تجربه اثبات شد و حالا مسجل است که چرا شیخ یزدی و همراهان وی در حمایت از انتخابات مغشوش و سرکار آمدن احمدی‌نژاد هزینه‌ای چون سرکوب اعتراض‌های مدنی مردم و فعالان سیاسی را به نظام تحمیل کردند.

متن کامل پاسخ آرمین به مدعیات شیخ محمد یزدی را با هم می‌خوانیم:

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای شیخ محمد یزدی!

مصاحبه شما علیه اظهارات آیت‌الله هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه گذشته تهران در رسانه‌ها بازتاب گسترده‌ای داشت. نفس این که فقیهی با فقیه دیگر در‌باره مسائل سیاسی و اجتماعی و فقهی و کلامی اختلاف نظر داشته باشد و این اختلاف به داوری خرد جمعی در عرصه عمومی گذاشته شود بسیار مبارک و مغتنم است. شما با انتقاد و حمله علنی در سطح رسانه‌ها علیه آقای هاشمی رفسنجانی آگاهانه یا ناآگاهانه پذیرفته‌اید که خرد جمعی صلاحیت داوری و تشخیص در این امور را دارد وگرنه بعید می‌دانم انگیزه شما به عنوان یک فقیه از طرح این مطالب یک حرکت سیاسی و تبلیغاتی محض باشد. در واقع شما خواسته‌اید به افکار عمومی ثابت کنید که سخنان آقای هاشمی مبنای دینی و فقهی استواری ندارد. معنای این سخن آن است که به افکار عمومی احترام می‌گذارید و مردم را دارای صلاحیت در فهم و تشخیص در این امور دانسته‌اید و معتقد نیستید غیر روحانیون عوام هستند و قدرت تشخیص ندارند. این البته جای بسیار خوشحالی دارد. لازمه چنین رویکردی آن است که حق اظهار نظر را برای جامعه به رسمیت می‌شناسید. اکنون بنده می‌خواهم از این حق استفاده کرده در‌باره اظهارات شما نکاتی را معروض بدارم. اعتراف می‌کنم در باره ضرورت نوشتن این نقد یا پاسخ یا هرچه که اسمش بگذارید خیلی فکر کردم نهایتاً به این نتیجه رسیدم که اگر فایده این نوشته تنها آن باشد که به درک بهتر شما از سطح انتظارات و توقعات جامعه از یک فقیه و عالم دینی بینجامد و در نتیجه شما و دوستانتان را به این صرافت بیندازد تا در اظهارات آینده دقت و احتیاط بیشتری بفرمایند، در ارتقاء سطح طرح مباحث فکری و دینی سهم ناچیزی هم نصیب این حقیر شده است.

۱- از همان آغاز سخن، در‌باره اظهارات آقای هاشمی راجع به مبنای مشروعیت در حکومت اسلامی فرموده‌اید: «می‌خواهم بگویم حتماً ایشان اشتباه کرده و اشتباه می‌کند. به آنچه مورد اتفاق فقهای اسلامی و شیعه ی اثنی عشری است توجه نشده است. و آن مسئله حق حاکمیت در نظام جمهوری اسلامی ایران است که ناشی از مردم و خداوند متعال است… مشروعیت حاکمیت در اسلام از طرف خداوند است و مقبولیت حاکمیت با همراهی مردم است»

فرض بر این است که حضرتعالی سخنان آقای هاشمی را مطابق شرع و دین ندیده و شرعاً احساس مسئولیت کرده‌اید به ایشان پاسخ بدهید. اما ظاهراً این احساس مسئولیت موجب نشده است که سنجیده و دقیق سخن بگویید. ظاهراً عبارت «حق حاکمیت در نظام جمهوری اسلامی ایران ناشی از مردم و خداوند متعال است» را باید حمل بر اشتباه خبر‌نگار در انعکاس نظر شما کرد، زیرا سایر اظهارات حضرتعالی در همین مصاحبه ثابت می‌کند حضرتعالی مشروعیت نظام اسلامی را تنها از ناحیه آسمان می‌دانید و برای مردم حداکثر نقش مقبولیت قائل هستید. اما این برداشت همدلانه مشکل تناقضات و اشتباهات فاحش شما را در‌ همین عبارت کوتاه حل نمی‌کند. فرموده‌اید فقهای اسلامی و شیعه اثنی عشری در‌باره حق حاکمیت در نظام جمهوری اسلامی ایران اتفاق نظر دارند.

اولاً در دنیای اسلام چند فقیه در‌باره حق حاکمیت در نظام جمهوری اسلامی اظهار نظر کرده‌اند که شما مدعی اتفاق نظر فقهای اسلامی و شیعی شده‌اید؟

ثانیاً اگر منظور شما ازنظام جمهوری اسلامی ایران، مطلق حکومت دینی است، با کدام دلیل و سند و مدرک مدعی هستید تمام فقهای اسلامی مبنای مشروعیت حکومت اسلامی را خداوند می‌دانند میان مقبولیت و مشروعیت تفکیک قائل شده‌اند؟ جناب آقای یزدی مگر می‌توان در مباحث علمی این‌گونه بی‌ضابطه و بی‌حساب و کتاب سخن گفت؟ حد‌اقل این است که فقهای اهل سنت در باره مشروعیت حکومت دینی نظریات مختلفی دارند که از تأیید و تصویب اهل حل و عقد تا بیعت و شوری تا نظریه تغلب را شامل می‌شود. حد‌اقل این که در اهل سنت به رغم اعتقاد به شورا و بیعت و تصمیم اهل حل و عقد و حکومت بالغلبه، دو شاخه کاملاً متمایز از هم وجود داشته است، در یک سو اشاعره بوده‌اند که انتخاب خلیفه را یک واجب شرعی می دانسته ند و در سویی دیگر معتزله بوده اند که به مقوله حکومت به عنوان یک ضرورت عقلی می نگریسته اند.

به فقهای شیعی نیز نسبتی خطا داده‌اید. در میان قدما اکثر فقهای شیعی اساساً به حکومت اسلامی در زمان غیبت و یا به عبارت بهتر به حکومت غیر معصوم معتقد نبوده‌اند تا نوبت به بحث از توافق یا عدم توافق ایشان در‌باره مبنای مشروعیت حکومت اسلامی در زمان غیبت برسد. در میان معاصران نیز فقیهانی نظیر مرحوم شیخ مهدی شمس‌الدین که قطعاً مراتب فقاهت و فضلشان کمتر از حضرتعالی نبوده است، با طرح نظریه «ولایه الأمه علی نفسها» مبنای مشروعیت حکومت اسلامی را رضایت و اراده امت مسلمان دانسته‌اند، عالمان بزرگ شیعی معاصر مانند شیخ انصاری، آخوند خراسانی، آیت‌الله سید‌محسن حکیم، آیت‌الله سید‌احمد خوانساری و آیت‌الله سید‌ابوالقاسم خویی اساساً در امر حکومت به نیابت فقیهان از معصوم و در نتیجه ارتباط بند مشروعیت به آسمان معتقد نبوده‌اند. در ایران امروز ما فقیهان نامداری مانند آیت‌الله منتظری میان مشروعیت و مقبولیت قائل به تفکیک نیستند. در مورد امام خمینی نیز بسیاری با استناد به آخرین نظر ایشان در این باب در پاسخ به نامه مرحوم آقای مشکینی مبنی بر این که «هر فقیهی را که خبرگان و نمایندگان ملت او را تعیین کند قهراً ولایت فقیه است» معتقدند امام خمینی رضایت مردم را دخیل در مشروعیت می‌دانسته است.

به عنوان یک نمونه دیگر و در ‌عین حال بسیار روشن در این زمینه شما را به نظر مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر شریف المیزان ارجاع می‌دهم. ایشان به صراحت می‌فرمایند:

«و لکن على أی حال أمر الحکومه الإسلامیه بعد النبی ص و بعد غیبه الإمام کما فی زماننا الحاضر إلى المسلمین من غیر إشکال، و الذی یمکن أن یستفاد من الکتاب فی ذلک أن علیهم تعیین الحاکم فی المجتمع على سیره رسول الله ص و هی سنه الإمامه دون الملوکیه و الإمبراطوریه و السیر فیهم بحفاظه الأحکام من غیر تغییر، و التولی بالشور فی غیر الأحکام من حوادث الوقت و المحل کما تقدم و الدلیل على ذلک کله جمیع ما تقدم من الآیات فی ولایه النبی ص مضافه إلى قوله تعالى: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ: «الأحزاب: ۲۱». (المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏۴، ص:۱۲۴- ۱۲۵)

(… اما به هر حال امر حکومت اسلامی بعد از پیغمبر(ص) و بعد از غیبت امام همچون دوران کنونی ما بدون هیچ گونه شبه و اشکالی به مسلمانان واگذار شده است. آن چه که می‌توان دراین زمینه از کتاب خدا فهمید این است که بر مسلمانان واجب است که در جامعه خود حاکمی را بر سیرت رسول خدا یعنی سنت امامت و نه پادشاهی و امپرطوری تعیین کنند تا در میان ایشان احکام الهی را بدون تغییر اجرا کند و در غیر احکام نظیر حوادث و مسائل زمانی و مکانی همچنان که گفتیم بر اساس شورا عمل کند. دلیل بر همه این موارد علاوه بر آیات مربوط به ولایت پیغمبر(ص) این فرموده خداوند متعال است که می‌فرماید: «در رسول خداوند برای شما الگو و اسوه‌ای نیکو است»)

اجازه بدهید درباره نظر علامه درباره ولایت فقیه در همین آدرس فوق سخنی نگوییم، زیرا نظر مرحوم علامه بی‌پایگی ادعای شما را مبنی بر «اتفاق فقهای اسلامی و شیعی» بیش از پیش روشن خواهد ساخت. چنان که ملاحظه می‌فرمایید علامه مانند هر فقیه مسلمان معتقد به حکومت دینی، به التزام چنین حکومتی به اجرای احکام دینی باور دارد، اما مبنای مشروعیت حاکمان را در زمان غیبت آسمان نمی‌داند و به نصب حاکم دینی از سوی خداوند و کشف آن از سوی فقیهان معتقد نیست. (در این باره در همین نوشتار بیشتر سخن خواهیم گفت)

حال آقای یزدی با توجه به آراء فوق، ممکن است بفرمایید ادعای اجماع حضرتعالی مستند به کدام سند است؟ و چگونه این چنین قاطعانه صحت مدعای خود و خطای سخن آقای هاشمی رفسنجانی را که مراتب فهم و بصیرت دینی‌شان از شما بیشتر است «مسلم» می‌دانید؟

۲- شما در نقد مفصل خود به سخنان آقای هاشمی رفسنجانی، برای اثبات الهی بودن مبنای مشروعیت حکومت دینی تنها در دو جا به قرآن و سیره معصوم استناد فرموده‌اید که متأسفانه در هردو مورد استناد حضرتعالی فاقد دقت‌اندیشی‌های عالمانه است و از حد عباراتی خطابی فراتر نمی‌روند و در واقع مصادره به مطلوب هستند.

بنده قصد آن را ندارم که دامنه بحث مبنای مشروعیت حکومت اسلامی را تا حکومت معصوم تعمیم دهم. زیرا حداقل این که مسئله مبتلابه ما امروز مشروعیت حکومت غیرمعصوم است. اما چون شما چنین تعمیمی را داده‌اید، در‌باره استناد شما به آیات قرآن و سیره نبوی نکاتی را عرض می‌کنم:

فرموده‌اید: «به حکم آیات شریفه معین از جمله هشت آیه قرآن که از کلمه اطیعو الله و اطیعوا الرسول نام برده شده است تماماً مؤید این مطلب است که برای پیغمبر اکرم (ص) در کنار وظایف پیامبری کارهای نظارتی و کارهایی که توسط حاکم جامعه انجام می‌شود در نظر گرفته شده بود»

در پاسخ به این سخن می‌توان گفت:

اولاً استناد شما به آیات مذکور که پذیرای تفاسیر مختلفی هستند از حد یک استشهاد به قرآن فراتر نمی‌رود و شما استدلالی در اثبات مدعای خود مطرح نفرموده‌اید.

ثانیاً بسیاری از مفسران حکم «اطیعوا الرسول» را ناظر به اطاعت از رسول در هدایت‌های وحی می‌دانند،

ثالثا حتی اگر استدلال شما را به آیات مذکور در آسمانی بودن مبنای مشروعیت حکومت معصوم، استدلالی تمام بدانیم، مدعای شما اعم از نتیجه منطقی چنین استدلالی است. نتیجه استدلال شما به اصطلاح منطقی باید اخص از مقدمات باشد. به دیگر سخن نمی‌توان از مقدمات مؤید مبنای مشروعیت آسمانی حکومت معصوم، مشروعیت آسمانی حکومت غیر‌معصوم را نتیجه گرفت. بنابراین اگر تمام بودن استدلال شما به آیات مذکور را بپذیریم حداکثر مانند علامه طباطبایی می‌توانیم در این زمینه به تفصیل قائل شده و مشروعیت آسمانی را مخصوص حکومت معصوم دانسته و در حکومت غیر‌معصوم به مبنای مشروعیت مردمی معتقد شویم.

حضرتعالی مصادره اموال در جنگ‌ها (که ظاهراً منظورتان انفال و غنایم جنگی است) و خراب کردن مسجد منافقین از سوی پیغمبر را به عنوان دلیلی بر مبنای مشروعیت آسمانی حکومت دینی دانسته‌اید. این استدلال به لحاظ منطقی وضعیتی اسفناک‌تر از استدلال پیشین دارد، زیرا اگر مشکل منطقی استدلال پیشین، اعم بودن نتیجه از مقدمات بود، مشکل این استدلال بی‌ربط بودن نتیجه از مقدمات استدلال است. خوب است می‌فرمودید چگونه از فرامین حکومتی پیغمبر اکرم(ص) که در هر حکومتی نظیر آن‌ها مشاهده می‌شود، آسمانی بودن مشروعیت حکومت آن حضرت را نتیجه گرفته‌اید؟ به نظر شما گرفتن غنیمت جنگی یا تخریب کانون جاسوسی و ستون پنجم دشمن بر مشروعیت الهی یک حکومت دلالت دارد؟

در استنادی دیگر به سیره معصوم فرموده‌اید: «شک نداریم علی (ع) خلیفه پیغمبر بود اما زمانی که پیغمبر رحلت نمودند مردم با ایشان همراهی نکردند، آیا این مسئله به این معنا بود که حضرت علی(ع) خلیفه نبود؟ این گونه نیست، حضرت علی کنار نرفتند و در حد توان حتی مردم را ارشاد و راهنمایی کردند؛ یعنی امیرالمؤمنین در ۲۵ سال خلیفه مسلمین بودند… مشروعیت داشتند اما مقبولیت نبود بعد از مرگ عثمان می‌بینیم که مردم همراهی کردند و علی (ع) خلیفه شد.»

خواننده با مطالعه همین چند جمله با تناقضی آشکار مواجه می‌شود و بالاخره نمی‌فهمد مقصود شما چیست. آیا حضرت علی بعد از عثمان و با اقبال مردم خلیفه شدند یا قبل از آن خلیفه بودند؟ شما برای اثبات سخن خود حتی مسلمات تاریخی را نادیده می‌گیرید. حضرت علی(ع) برخلاف نظر شما به رغم ذی‌حق دانستن خویش در خلافت، عمر و ابوبکر را خلیفه مسلمین می‌دانسته و به آنان مشورت می‌داده‌اند. (تاریخ‌‏الطبری/ ترجمه، ‏۵: ۱۹۳۰؛ تاریخ‌‏ابن‏‌خلدون ،‏۲: ۵۵۶؛ الکامل، ‏۳: ۸؛ المنتظم،‏۴: ۲۶۷) این تناقض‌گویی‌های عجیب ناشی از آن است که شما میان امامت و خلافت خلط فرموده‌اید. خلافت مقامی سیاسی است که حضرت علی بعد از عثمان و در پی رجوع و اصرار مردم پذیرفتند اما مقام امامت به عقیده ما شیعیان مقامی آسمانی است و از ناحیه خداوند برای آن حضرت ثابت است. اما صرفنظر از این مسائل بدیهی که از دید حضرتعالی مغفول مانده است ارشاد و راهنمایی مردم از سوی حضرت علی چه ربطی به خلافت ایشان دارد؟ و چه ربطی به مبنای مشروعیت حکومت حضرت علی دارد؟ مگر فقط خلیفه می‌تواند ارشاد و راهنمایی کند که شما برای اثبات خلافت حضرت علی در دوران حیات ابو‌بکر و عمر به آن استناد می‌فرمایید؟

افاضه فرموده‌اید: «مسئله نصب الهی مطرح است و این که ولی فقیه در زمان غیبت ولی امر از جانب امام زمان است… فتوای بیشتر فقها این است که او باید اعلام حضور کند و مردم باید با او همراهی کنند.» این که تخفیف داده و اتفاق علمای اسلام و شیعه را به «اکثر فقهای شیعه» تقلیل داده‌اید جای تشکر دارد، اما این ادعا هم چنان که گفتیم صحیح نیست. سابقه این نظریه با تسامح و اغماض فراوان از مرحوم محقق کرکی یعنی حدود سه چهار قرن قبل فراتر نمی‌رود. جناب آقای یزدی خوب است بفرمایید اگر ولایت فقیه به عنوان حکومت و نه امور حسبیه نظیر رسیدگی به ایتام که دیگران در آن ذی حق نیستند، مقام انتخابی نیست تا با رأی مردم محقق شود و نصب از ناحیه معصوم است، ما و شما از کجا و به چه طریقی می‌فهمیم فلان فقیه منصوب امام زمان است. طریق این کشف چگونه است؟ آیا صرفاً ادعای یک فقیه کفایت می‌کند؟ آیا از طریق فقیهان این نصب مکشوف می‌شود؟ اگر چنین است آیا ملاک تشخیص نصب، اجماع فقیهان در کشف است یا اکثریت فقها؟ اگر اجماع فقیهان حاکی از نصب مقام ولایت برای یک فقیه است، در صورتی که این اجماع حاصل نشد چه باید کرد؟ و اگر روزی این اجماع شکسته شد چه باید کرد؟ آیا باید منتظر امام زمان بود تا خود ظهور فرمایند؟ و اگر ملاک تشخیص، رأی اکثریت فقیهان است، براساس کدام سند دینی نظر اکثریت فقیهان معتبر است؟ مگر نظر خدا را با رأی اکثریت و اقلیت می‌توان تغییر داد؟ و اگر مبنای اکثریت یک مبنای عقلی و پذیرش آن از باب پذیرش سیره عقلاست چرا این ملاک را از همان آغاز نمی‌پذیرید تا به چنین وضعیت تناقض آلودی دچار نشوید؟

فرموده‌اید: «هنوز شاه حکومت می‌کرد که امام به اتکای ولایت فقیه دستورات حکومتی صادر می‌کردند که عدم اجازه از شوهر و پدر در مورد به خیابان‌آمدن زنان و دختران یکی از این دستورات حکومتی بوده است» صرفنظر از این که بیرون آمدن زنان و دختران بدون اجازه شوهران و پدران یک حکم حکومتی است یا فتوایی از باب حکم ثانوی بوده و یا فتوایی از باب حکم اولی، چگونه شما از آن مشروعیت آسمانی حکومت امام را نتیجه گرفته‌اید؟ این استدلال شما چیزی جز مصادره به مطلوب نیست. این که امام در ایام انقلاب به استناد مشروعیت الهی و یا به استناد پیروی و رضایت ملت فرمان می‌دادند و سپس دولت منصوب شاه را غیر‌قانونی اعلام کردند خود موضوع بحث ماست.

جناب آقای یزدی بگذارید صریح‌تر صحبت کنیم. از شما می‌پرسم ثمره عملی انتخابی بودن ولی فقیه از سوی ملت و انتصابی بودن وی از سوی آسمان در کجاست؟ ما در این جا با دو مرجع روبرو هستیم. یکی اراده آسمان است یکی خواست زمینیان یعنی مردم. اگر نصب ولی وفقیه را از سوی آسمان بدانیم باید راهی برای پی‌بردن به اراده آسمان وجود داشته باشد. بی‌شک خداوند یا معصوم خود را بر ما مکشوف و ظاهر نمی‌کنند، بنابر‌این باید واسطه‌ای در کار باشد. اگر این واسطه مردم باشند یعنی اگر به مصداق یدالله مع‌الجماعه و دست خدا از آستین مردم بیرون می‌آید، اراده و انتخاب مردم را کاشف از اراده خدا بدانیم اختلافی وجود نخواهد داشت. شما که مردم را مرجع کاشف از اراده خدا نمی‌دانید، پس لابد به مرجع دیگری معتقدید. این مرجع یا باید زور و غلبه باشد که در این صورت حکومت دینی عین استبداد فردی است و یا باید فرد یا افراد خاصی باشند که در این صورت حکومت دینی عین الیگارشی و روحانی‌سالاری است. اگر چنین است شما باید بفرمایید این مرجع اعتبار و مشروعیت خود را از کدام دلیل شرعی و عقلی کسب کرده است.

واقعاً آیا این همه تقلا و تکاپو برای قطع کردن رشته حکومت از زمین و وصل کردن آن به آسمان برای آن نیست که برای خلق‌الله بیچاره رابطی با آسمان دست و پا شود تا نظر او نظر آسمان تلقی گردد و همه از او به نیت اطاعت از آسمان تبعیت کنند؟ آقای یزدی از سید‌جمال اسد‌آبادی به این سو تا آخوندخراسانی و تا میرزای نائینی تا امام خمینی تمام بزرگان دینی ما تصریح کرده‌اند که اسلام واسطه‌ای میان خدا و مخلوق به رسمیت نمی‌شناسد و توحید هیچ نسبتی با استبداد ندارد و امروز شما تلاش می‌کنید در اسلام هم رابطه‌ای میان خدا و خلق خدا بتراشید و هم ثابت کنید استبداد عین اسلام و سازگار با توحید است.

اکنون به همان نقطه‌ای رسیدیم که باید صریح سخن بگوییم. این که می‌فرمایید مردم در مشروعیت حکومت اسلامی هیچ نقشی ندارند و تنها اثر آن‌ها این است که با رضایت و خواست خود برای نظام دینی مقبولیت ایجاد می‌کنند و امکان اعمال ولایت را برای فقیه منصوب از طرف خدا فراهم می‌آورند، معنا و مفهوم روشن آن این است که رضایت مردم در حکومت اسلامی موضوعیت ندارند، بلکه طریقیت دارند. در نتیجه اگر ولی فقیه منصوب از سوی آسمان از طریق دیگری جز رضایت و مقبولیت مردم مثلاً زور و سرنیزه بسط ید و امکان اعمال ولایت یافت، حکومتش مشروع و اسلامی است. این جوهر و کنه نظر حضرتعالی است. و تمام ناراحتی شما از آقای هاشمی رفسنجانی این است که با نقل آن روایت کوشیدند ثابت کنند حتی معصوم بدون رضایت مردم نمی‌تواند و نباید حکومت کند اما شما می‌خواهید برای غیر‌معصوم بدون رضایت مردم اثبات حکومت کنید. و به دیکتاتوری لباس دین بپوشانید.

جناب آقای یزدی در این باب هنوز سخن بسیار است اما بیان آن را به پس از پاسخ شما به این نقد وامی‌گذارم. و در ادامه به بخش سیاسی اظهارات شما می‌پردازم.
در مصاحبه خود در چند مورد سئوال فرموده‌اید «چه کسی برای اولین‌بار این بذر (تفرقه و اختلاف) را در جامعه گسترش داد» در اظهاری صریح‌تر فرموده‌اید: «چه کسی نامه نوشت و گفت «آتش فتنه را دور سازید» هنوز که انتخابات آزاد نشده بود. آیا این نامه بذر تردید نبود؟» باز فرموده‌اید: «چه کسی به مقام معظم رهبری نامه نوشت و در آن نامه اشاره کرده بود که در خیابان‌ها آتش فتنه برپا خواهد شد و چنین و چنان خواهد شد؟ آیا این بذر تردید نبود که در زمینه انتخابات افشانده شد؟ آیا خود هاشمی رفسنجانی بذر تردید را نیفشانده است؟»….

در واقع شما می‌خواهید بفرمایید انذار آقای هاشمی رفسنجانی با هشدارهایی که نسبت به ادامه رویه و روندهای جاری داد، خود بذر تردید و تفرقه پاشید. و یا کمی بدبینانه‌تر آن‌گونه که یالثارات و کیهان می‌گویند خود آقای هاشمی رفسنجانی در پس فتنه‌ها حضور دارد. شواهد و قرائن در اظهارات شما نشان می‌دهد حضرتعالی نیز با این تحلیل همدلید آن‌جا که فرموده‌اید: «باید با آنهایی که بذر تردید را در جامعه افشانده و کسانی که این بذر را آبیاری کردند که این بذر سر‌از زمین در‌آورده و به خیابان‌ها ریخته و به جان و مال مردم تجاوز کرده و دو هفته امنیت کشور را زیر سئوال برده برخورد قانونی شود».

جناب آقای یزدی تاریخ بشری سراسر، صحنه ظهور پیامبران و اولیاء و مصلحانی است که جوامع خود را از فرجام راه نادرستی که در پیش گرفته‌اند، بیم و انذار داده‌اند. چرا فکر می‌کنید اگر کسی قدرت، چشم عقلش را کور نکرده و فرجام نامبارک روشی را که شما و همفکرانتان برای اداره جامعه در پیش گرفته‌اید به دیده بصیرت می‌بیند و انذار می‌دهد، باید توطئه‌گر باشد؟ این قضاوت شما البته شگرد دائمی روزنامه‌هایی نظیر کیهان است که دلسوزان فهیم و علاقمندان به این ملک و ملت را صرفاً به این دلیل که عاقبت رسم خودکامگی و لجاجت در برابر خواست ملت را پیش‌بینی می‌کنند، عامل بیگانه و مأمور سرویس‌های جاسوسی می‌نامد.

جناب یزدی شما عالم دین هستید شایسته نیست شأن خود را در حد صاحبان این تحلیل‌های بازاری تنزل دهید. حتماً به یاد دارید که امام خمینی از آغاز خواستار سرنگونی رژیم شاه نبود و در اوائل کار به شاه در‌باره آینده راه و رویکردی که در اداره کشور برگزیده است هشدار می‌داد. واکنش شاه را نیز حتماً به خاطر دارید که امام را به خاطر همین هشدارها و انذار‌ها ارتجاع سیاه و وابسته به بیگانه و انگلیسی می‌خواند. زمانی نیز اعمال و روش‌های شاه موجب تشدید نارضایتی ملت و فتنه و اغتشاش می‌شد، بلندگوهای رژیم شاه، آن را به عوامل بیگانه که از آن طرف مرز آمده‌اند نسبت می‌داد، تا آنجا که در اواخر کار نوکران خود را فرمان داد تا مقاله بنویسند و در ایرانی‌بودن نسب امام هم تردید کنند. این منطق البته مخصوص شاه نیست.

آقای یزدی شما در کسوت روحانیت عادت کرده‌اید دیگران را نصیحت کنید و به تعالیم الهی متذکر شوید. اجازه بدهید برای یکبار هم که شده این رابطه معکوس شود. و دیگران برای شما آیات قرآن بخوانند. اشکالی هم ندارد مگر پیغمبر بزرگوار ما به اصحابی مانند عبدالله‌بن‌مسعود و ابی‌بن‌کعب نمی‌فرمودند برایم قرآن بخوانید و وقتی آن‌ها قرآن قرائت می‌کردند پیغمبر منقلب می‌شد و اشک از چشمانش سرازیر می‌گشت؟

تاریخ مقدس در قرآن از جوامع و امت‌های گمراه و تکذیب‌کننده منذران و مبشران حکایت‌ها دارد. چه بسیار منذران و مبشرانی که قوم خود را نصیحت کرده و آنان را از فرجام راه ضلالتی که در پیش گرفته بودند هشدار دادند و گفتند: «یا قَوْمِ … أُبَلِّغُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی وَ أَنْصَحُ لَکُمْ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»(اعراف: ۶۱-۶۲) و «… یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَهَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحینَ(اعراف: ۷۹) نصیحت آن پیامبران منذر و مبشر به قوم خود چیزی جز این نبود که نسبت به فرجام راهی که آنان در پیش گرفته بودند و از عذاب الهی و یا دنیوی که در انتظارشان بود بیم می دادند: «وَ إِلى‏ مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِکْیالَ وَ الْمیزانَ إِنِّی أَراکُمْ بِخَیْرٍ وَ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ مُحیطٍ»(هود: ۸۴)

واکنش آن اقوام به منذران و مبشران ناصح تنها انکار و تکذیب و اصرار بر مشی خود نبود، بلکه آنان را دروغ‌گو و گمراه و ساده‌اندیش، مجنون و بی‌بصیرت و … می‌خواندند: «قالَ الْمَلَأُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراکَ فی‏ سَفاهَهٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّکَ مِنَ الْکاذِبینَ»(اعراف: ۶۶) و «قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراکَ فی‏ ضَلالٍ مُبین»(اعراف: ۶۰) اما این تمام ماجرا نبود. لجاجت آن اقوام به روایت قرآن در برابر مصلحان و ناصحان خود چنان بود که حتی اگر به چشم خود نشانه‌های عذاب را می‌دیدند نه تنها متنبه نمی‌شدند و توبه نمی‌کردند، بلکه بر گمراهی خود اصرار ورزیده و عذاب‌های هشدار‌دهنده الهی را به توطئه آن ناصحان و مصلحان نسبت می‌دادند و وجود آنها را علت نکبت و شوم‌بختی خود تلقی می‌کردند: «‌قالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلیمٌ»(یس: ۱۸) (گفتند: ما شما را به شگون بد گرفتیم، اگر باز نایستید هر آینه سنگسارتان مى‏‌کنیم و بى‏‌گمان از ما شکنجه‌‏اى دردناک به شما خواهد رسید.) و «قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَ بِمَنْ مَعَکَ»(نمل: ۴۷)(گفتند: ما تو و آنها را که با تواند به شگون بد گرفته‌‏ایم.)

قوم موسی نیز چنین بودند: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَهٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ أَلا إِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ» (اعراف: ۱۳۱) (اگر بدى و گزندى به ایشان مى‌رسید، به موسى و کسانى که با او بودند شگون بد مى‏‌زدند آگاه باشید که همانا سرنوشت نیک و بدشان نزد خداست ولى بیشترشان نمى‏‌دانند) آن‌ها نمی‌خواستند بپذیرند آن فتنه‌ها و مصیبت‌هایی که به آن دچار شده‌اند حاصل کرده‌ها و روش‌ها و سیاست‌های خود ایشان است.

آقای یزدی آیا میان این آیات شریفه و جملاتی که در اعتراض به آقای هاشمی فرموده‌اید شباهتی مشاهده نمی‌کنید؟ جرم آقای هاشمی و امثال او مگر جز این است که همچون یک ناصح و دلسوز نظام به ادامه روشی که شما و همفکرانتان در حاکیمت نظام برگزیده‌اید هشدار داده و فتنه و آشوب را پیش‌بینی می‌کنند و شما به جای تنبه و تأمل در مشی خود، در پاسخ به هشدار‌های ایشان و دلسوزان نظام آن‌ها را فاقد درک و بصیرت «إِنَّا لَنَراکَ فی‏ سَفاهَهٍ» و منحرف ا‌ز مسیر انقلاب «إِنَّا لَنَراکَ فی‏ ضَلالٍ مُبین»معرفی می‌کنید و وقتی آن پیش‌بینی‌ها به وقوع می‌پیوند به جای این که متنبه شوید و در روش خود تجدید‌نظر کنید به ایشان طیره می‌زنید و آن‌ها را عامل افشاندن «بذر تردید و تفرقه» و مسئول آن «فتنه»‌ها معرفی کرده و تهدید می‌فرمایید که باید با آن‌ها برخورد شود. در برابر این موضع لجوجانه و متصلب، دلسوزان نظام چه راهی دارند جز این که بگویند: «طائِرُکُمْ مَعَکُمْ أَ إِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ» (یس: ۱۸-۱۹) (شگون بدتان با شماست. آیا اگر شما را پند دهند [به شگون بد مى‏‌گیرید]؟! بلکه شما مردمى گزافکارید.) این ما نیستیم که مسئول این وقایع هستیم این بحران‌ها و تشنجات حاصل مدیریت و رفتار شما‌ست(طائرکم معکم) یا به قول علامه طباطبایی د‌ر تفسیر همین عبارت: این مصیبت‌ها نتیجه اعما‌ل خود شماست، آیا پاسخ آن نصایح مشفقانه و انذارهای دلسوزانه این است که ما را مسئول نتیجه اعمال خود معرفی کنید و تهدید به مجازات نمایید؟ و در برابر تهدیدهای شما چه راهی جز این دارند که بگویند: «یا قَوْمِ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقامی‏ وَ تَذْکیری بِآیاتِ اللَّهِ فَعَلَى اللَّهِ تَوَکَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَکُمْ … ثُمَّ اقْضُوا إِلَیَّ وَ لا تُنْظِرُونِ»(یونس: ۷۱) (ای قوم اگر جایگاه و تذکرهای من به آیات عذاب الهی برای شما سنگین و غیر‌قابل تحمل است، پس به خداوند توکل می‌کنم… شما نیز تهدیدتان را در‌باره من عملی کنید درنگ نکنید»

آقای یزدی اگر هرکسی که به اشتباه بودن راه و وجود چاه و پرتگاه‌های هولناک در مسیر هشدار داد و سقوط در آن‌ها را پیش‌بینی کرد مسئول سقوط شما شناخته شود، آیا راهی برای اصلاح باقی می‌ماند؟ راستی مگر دیکتاتورها جز این می‌کنند؟ از نظر شما مسئول تمام این فتنه‌ها و آشوب‌ها و افشاندن بذر تردیدها همان چند نفری هستند که پیش از انتخابات به نتایج عدم سلامت انتخابات و دروغ‌ها و تزویرها و بی‌عدالتی‌ها و بدعت‌های نامبارک در جریان انتخابات هشدار دادند.

بگذارید مسئله را یکبار از زاویه‌ای دیگر به اجمال مرور کنیم. از نظر شما چند نفری که تقریباً از تمام امکانات رسانه‌ای و کانال‌های ارتباطی با مردم محرومند توانسته‌اند به رغم قطع اینترنت و سیستم پیامک و پارازیت روی شبکه‌های تلویزیونی بیگانه و اخراج خبرنگاران خارجی و سانسور عریان مطبوعات و دستگیری گسترده فعالان سیاسی منتقد که از فردای انتخابات و قبل از تشنجات خیابانی آغاز شد و … مردم را چنان تحریک کنند که به خیابان‌ها بریزند و جان خود را به باد دهند و کشور گرفتار آشوبی گسترده شود و متقابلاً هشت شبکه تلویزیونی و ده‌ها کانال رادیویی و تمام منبرهای جمعه و جماعات که در انحصار کامل شما و دوستانتان است و بیست و چهار ساعته آزادترین و سالم‌ترین انتخابات دنیا را به مردم تلقین می‌کردند و می‌کنند و از آن‌ها می‌خواستند و می‌خواهند مشت توی دهن یاوه‌گویان بزنند و عوامل مزدور خارجی را تحویل بدهند، نهایتاً نتوانسته‌اند حریف آن چند نفر شده و جلوی آشوب را بگیرند.

جناب آقای یزدی با این تصویری که ترسیم فرموده‌اید از دو حال خارج نیست؛ یا ملت ایران را ساده‌لوح و احمق فرض کرده‌اید که به سرعت و با کمترین تحریکی فریب می‌خورند و یا آن‌ها را خائن و وابسته به بیگانه تصور فرموده‌اید که به رغم تبلیغات سهمگین و اظهارات منطقی حاکمیت همفکر شما در اثبات آزادترین انتخابات جهان! و افشای چهره بیگانگان و عوامل داخلی مزدور آنان، حاضر به پذیرش سخن شما نیستند و به مسیری می‌روند که بیگانه طراحی کرده است.

آقای یزدی در اظهارات خود خط تبلیغاتی رسانه‌های وابسته و متحد حاکمیت را دائماً تکرار کرده‌اید و خطاب به آقای هاشمی می‌گویید: «اگر شما طرفدار حفظ قانون هستید چرا می‌گویید این افراد را آزاد کنید… آنهایی که مشکل ندارند آزاد می‌شوند و کسانی که پول می‌گیرند و در متن تخریب هستند مجازات می‌شوند…. اگر خیرخواه مردم و نظام هستید باید توجه کنید که در بررسی پرونده این افراد دقت بیشتری شود…»

البته این همه قانون‌گرایی و وسواس برای اجرای قانون و نگرانی از این که مبادا سرسوزنی از قانون تخطی شود واقعاً جای تقدیر دارد. اما جناب آقای یزدی ممکن است بفرمایید چرا دستگیری‌های گسترده خلاف قانون و بدون حکم قضایی صدها تن از فعالان سیاسی و یورش بدون مجوز به منزل آنها و تفتیش تمام زندگی آنها و نگهداری آن‌ها در محل‌ها و شرایط نامعلوم در حالی که ابتدایی‌ترین مقررات آیین دادرسی در‌باره آن‌ها رعایت نمی‌شود و حتی از یک تماس ساده با وکیل خود محرومند، آری چرا این‌همه قانون‌شکنی وجدان قانون‌گرای شما را به درد نمی‌آورد و باعث نمی‌شود در برابر انبوه تیر و خمپاره‌ای که به سوی مخالفان شلیک می‌کنید، گلی نیز به نشانه اعتراض به سوی حاکمیت هم‌فکر خود پرتاب کنید؟ آقای یزدی چرا با شنیدن و مشاهده شواهد انکارناپذیر ضرب و شتم منجر به فوت دستگیرشدگان طبع قانون‌گرای شما به هیجان نمی‌آید؟ آقای یزدی چرا مشاهده صدها فیلم و تصویر هجوم مأموران به منازل مردم و تخریب اموال و منازل مردم شما را به صرافت نمی‌اندازد که از حاکمیت قانون دفاع کنید؟ آقای یزدی چرا در ماجراهایی مانند حمله به خوابگاه دانشجویان و افتادن با قمه و دشنه به جان فرزندان این ملت و شکستن و غارت و.. روح قانون‌گرای شما خاموش است؟ آقای یزدی کدامیک به اجرای قانون سزاوارترند؛ مردمان یا حاکمان؟ آیا قانون فقط برای این است که فرودستان و محکومان رعایت کنند و فرادستان و حاکمان از هفت دولت آزادند؟

شما در حالی از رعایت قانون دفاع می‌کنید که فراهم آوردن هرگونه امکان قانونی برای این که منتقدان و معترضان بتوانند به مسالمت‌آمیزترین نحو ممکن اعتراض خود را بیان کنند و نظر خود را بگوید، خیانت به کشور و نظام و اسلام تلقی کرده می‌فرمایید: «اینکه گفته می‌شود که فضا را آماده کنید تا هرکسی می‌تواند حرف بزند…. یعنی میر‌حسین موسوی بگوید انتخابات باید باطل شود… این حرف چه خاصیتی دارد»

جناب یزدی می‌بینید چه تصویری از آزادی و مردمسالاری دینی ترسیم می‌فرمایید؟ مخالفان نباید حق اعتراض مسالمت‌آمیز و حتی بیان نظر خود را داشته باشند و همفکران شما در توجیه هر اتهام و تهمت و فحش و ناسزایی علیه منتقدان در رسانه‌ها آزادند و حاکمیت هم در برخورد با معترضان با هر میزانی از خشونت دستش باید باز باشد. آقای یزدی به نظر شما این همه آزادی موجب جری شدن مردم نخواهد شد؟ و شما را که روزی قاضی‌القضات این کشور بودید نباید نامتان را به عنوان نماد رحمت و شفقت اسلامی به بندگان خدا و مدافع حقوق بندگان خدا در تاریخ ثبت کرد؟

اوج طرفداری شما از آزادی بیان را می‌توان از این اظهار‌نظر شما استنباط کرد که فرموده‌اید: «سکوت طولانی‌مدت آقای هاشمی یعنی چه‌؟ آیا این سکوت نوعی حمایت و طرفداری و پشتیبانی از مخالفان و تأیید کردن اغتشاشات اخیر نیست؟»

آقای یزدی به عنوان کسی که در تاریخ اندک مطالعه‌ای دارم و با قرآن نیز اندک آشنایی، عرض می‌کنم دیکتاتورها معمولاً از منتقدان خود خواسته‌اند از بیان انتقاد و طرح دیدگاه‌های خویش خود‌داری کنند. شما کمتر دیکتاتوری را می‌توانید پیدا کنید که از مخالفان خود خواسته باشد نه تنها از بیان انتقاد و رأی مخالف خودداری کنند بلکه باید در تأیید نظرات ایشان نیز سخن بگویند. صد رحمت به اقوام تکذیب‌کننده رسولان که تنها از ایشان می‌خواستند از اظهار‌نظر علیه خدایانشان دست بدارند و سکوت کنند. قریش این حد مروت داشت که به پیغمبر بگوید اگر متعرض عقاید ما نشوی ما نیز با تو کاری نخواهیم داشت. حتی حاضر بودند آن حضرت را به امیری و سروری برگزینند تنها به شرط این که متعرض عقاید ایشان نشود. البته قرآن در‌باره اقوامی نظیر قوم شعیب می‌فرماید که به چیزی کمتر از بازگشت شعیب به عقاید ایشان راضی نمی‌شدند و می‌گفتند: «… لَنُخْرِجَنَّکَ یا شُعَیْبُ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَکَ مِنْ قَرْیَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فی‏ مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ کُنَّا کارِهینَ»(اعراف: ۸۸) (یا تو و پیروانت را از شهر خود تبعید می‌کنیم و یا این که باید به آیین ما بازگردید. شعیب پاسخ گفت حتی اگر ما از آیین شما بیزار باشید باز باید آن را بپذیریم؟)

اما اگر شعیب با آن‌ها از در سازش وارد می‌شد و به عدم تبلیغ و دعوت رضایت می‌داد احتمالاً آنان نیز اصراری نمی‌داشتند که شعیب به آیین ایشان در آید. اما شما معتقدید حتی سکوت منتقدان در برابر رفتار و گفتار شما کافی نیست آنها موظفند شما را تأیید کنند و اگر چنین نکنند خائنان را تأیید کرده و از عوامل دشمن هستند. آقای یزدی آیا متوجه هستید به عنوان یک عالم دین با این اظهارات چه تصویر زشتی از اسلام ترسیم می‌کنید؟

در جایی دیگر از فرمایشاتتان فرموده‌اید: آیا این مصلحت کشور بود که عده‌ای جوانان فریب‌خورده به خیابان‌ها بریزند و سوت و کف بزنند و پارچه‌های سبز ببندند و بگویند که اسلام را می‌خواهند، مگر اکثریت مردم اسلام را نمی‌خواهند؟»

به راستی روشن نیست حضرتعالی از چه چیز ناراحت هستید از این که جوانان ما اسلام را می‌خواهند و از حاکمانشان رفتاری مبتنی بر موازین اسلامی انتظار دارند؟ یا از این ناراحت هستید که با فریاد اسلام‌خواهی جوانان این کشور، همفکران شما دیگر نتوانند متولی انحصاری اسلام باشند؟ یا نگران آن هستید که چرا مخالفان شما از موضع اسلام با شما مخالفت می‌کنند؟

آقای یزدی ممکن است سیاستمداران بی‌اعتقادی یافت شوند که به دلیل دینی بودن جامعه، مصلحت را در این بدانند که نقاب دین به چهره بزنند. این‌گونه سیاستمداران معمولاً از این که مخالفانشان هویت دینی داشته باشند یا در جامعه به دینداری شناخته شوند سخت نگران می‌شوند و با تمام توان می‌کوشند ثابت کنند منتقدانشان به دین اعتقادی ندارند. خاطرتان هست که شاه هم از همین حربه استفاده می‌کرد. او باوری به دین نداشت ولی خود را نظرکرده حضرت عباس و مخالفان خود را مارکسیست اسلامی معرفی می‌کرد. اما از یک عالم دینی بعید است از این که مخالفان فکری و سیاسی‌اش از موضع دین سخن بگویند و حرکت کنند، ناراحت و نگران باشد. شما که باید خوشحال باشید جوانان این کشور فریاد اعتراض برآورند که اسلام را می‌خواهند. چرا از این پدیده مبارک احساس ناراحتی می‌کنید؟ چرا فکر می‌کنید اگر جوانان به جای پرچم سبز، زیر پرچم سرخ با ستاره داس و چکش به اعتراض بر می‌خواستند بهتر بود؟ چرا جوانانی را که شعار یا حسین میرحسین سر می‌دهند و الله‌اکبر می‌گویند و به قول شما می‌گویند «ما اسلام را می‌خواهیم» و انتظار دارند بر عهد خود با ملت وفادار بمانید، به مردم دروغ نگویید، با ملت همچون پیامبر گرامی به رحم و شفقت رفتار کنید‌، فریب‌خورده می‌خوانید؟ نکند شما نیز مانند آن سیاستمداران حرفه‌ای فکر می‌کنید هویت دینی و اسلامی مخالفان کار را سخت می‌کند و در جامعه باورمند و معتقد ایران به این سادگی نمی‌توان از شر آن‌ها راحت شد؟

جناب آقای یزدی شما از آقای هاشمی پرسیده‌اید: «شما چه‌کاره هستید که می‌گویید دستگیر‌شدگان انتخابات آزاد باید آزاد شوند…»

توجه دارید که ایشان هم رئیس مجمع تشخیص مصلحت هستند و هم رئیس مجلس خبرگان و هم امام جمعه تهران با این حال نگفتند که باید این زندانیان آزاد شوند بلکه چندین‌بار تأکید کردند آن چه می‌گویند نصیحتی خیر‌خواهانه و پیشنهادی شخصی است. اما شما در جایی دیگر فرموده‌اید: «روز پنجشنبه به همراه برخی دوستان … به ایشان … مطالبی را گفتیم و این مطلب را اشاره کردیم که نباید مسائل تحریک‌آمیز دوباره زنده شود… آقای هاشمی دیگر نباید حرف‌های غیر‌قانونی مطرح کند من از شخص آقای هاشمی می‌خواهم که به قانون جمهوری اسلام پایبندی داشته باشد…» آقای یزدی در‌باره حساسیت شما نسبت به حاکمیت و اجرای قانون قبلاٌ سخن گفتیم اما صرف‌نظر از این ممکن است این بار شما بفرمایید که چه‌کاره هستید که برای ایشان تعیین تکلیف می‌فرمایید و باید و نباید می‌کنید؟

فرموده‌اید: «اگر میرحسین موسوی در دوره بعدی انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند من صلاحیت او را رد می‌کنم» باز ممکن است بفرمایید که شما چه‌کاره هستید که صلاحیت یک کاندیدا را رد کنید یا نکنید؟ مگر شما حداکثر یک عضو از دوازده عضو شورای نگهبان نیستید، و فقط یک رأی ندارید؟ چه کاره هستید که می‌توانید صلاحیت کسی را رد و یا تصویب کنید؟

درباره عملکرد شورای نگهبان فرموده‌اید: «در پیشگاه خداوند شهادت می‌دهم که حتی یک‌جا طرفداری از جناحی صورت نگرفته و فقط بر اساس قانون و شرع اسلام عمل شده است»

جناب آقای یزدی تمام ابهامی که در این انتخابات راجع به شورای نگهبان مطرح است به خاطر اعضایی مانند شماست که طرفدار و مبلغ سرسخت احمدی‌نژاد بوده‌اند. شما در واقع یک طرف دعوا هستید، شهادت شما چه ارزشی دارد؟ از چه زمانی در قضای اسلامی متهم این حق را پیدا کرده که به جای شاهد بنشیند و به نفع خود شهادت بدهد. تمام سخن معترضان همین است که در شورای نگهبان نقش قاضی و متهم و شاهد یکی شده است.

جناب آقای یزدی سخن به درازا کشید اجازه بدهید آخرین بخش این نقد نسبتاً طولانی را به آخرین بخش از سخن حضرتعالی و به نکته‌ای اختصاص دهم که به نظر من علت‌العلل تمام اظهارات ناصواب و تناقض‌آلود شما در این مصاحبه است.

در‌باره تظاهرات سرخود عده‌ای از طلاب حوزه علمیه علیه آقای هاشمی و سخنان مشاور رئیس جمهور در امور روحانیت در حمایت از این راهپیمایی فرموده‌اید: «مشاور رئیس جمهور نباید در مورد حوزه صحبت کند. حوزه حساب جدایی دارد، ریاست عالیه حوزه با مراجع و بعد از آن‌ها با شورای عالی حوزه است حرکات حوزه باید با موافقت مراجع باشد»

و در عین‌حال در‌باره اعتراض مراجع و عالمان دین به انتصاب اسفندیار رحیم مشاعی توسط رئیس جمهور فرموده‌اید: «در مورد کسانی که شخص رئیس‌جمهوری برای تصدی سمتی انتخاب می‌کند ممکن است دلسوزان نظام نظر مساعدی نداشته باشند از این‌رو باید به رئیس‌جمهوری تذکر دهند… رئیس‌جمهور امر و نهی را فقط از جانب مقام معظم رهبری می‌پذیرد و نصیحت بزرگان و دلسوزان نظام را قبول می‌کنند و ممکن است بنا به دلایلی قبول هم نکنند… شخص ایشان می‌داند که چطور عمل کند… مراجع عظام شخصیت‌های وارسته‌ای هستند … اما مسائلی وجود دارد که ممکن است برای آن‌ها روشن نباشد …»

ملاحظه می‌فرمایید حوزه حساب جدایی دارد و حرکت‌های سیاسی در حوزه باید با موافقت مراجع و بعد شورای‌عالی حوزه که حضرتعالی عضو آن هستید باشد. در این‌جا البته مراجع آگاهی سیاسی دارند اما وقتی بحث انتصاب آقای اسفندیار رحیم مشاعی پیش می‌آید مراجع عظام نه تنها آگاهی سیاسی و اشراف لازم را ندارند بلکه حتی قادر نیستند تشخیص دهند عملکرد وی وهن اسلام بوده است یا خیر و در انتصاب او مصالحی هست که مراجع توان تشخیص آن را ندارند.

این هر دو موضع حضرتعالی که مصداق بارز یک بام دوهواست، به رغم تناقض ظاهری به گمان من کاملاً منسجم و هماهنگ‌اند. در هر دو مورد نظر شما به نفع و در حمایت طرفی است که قدرت در آن طرف قرار دارد. در تظاهرات و راهپیمایی چون خود حضرتعالی در شورای مدیریت حوزه صاحب‌نفوذ هستید، حساب حوزه فرق می‌کند و هر حرکت سیاسی باید با موافقت شورا انجام شود و از باب نذر کردن روغن ریخته بد نیست نامی هم از مراجع محترم برده شود، اما در بحث انتصاب آقای مشاعی چون قدرت در طرف دیگر قرار دارد نظر حضرتعالی به کفه دیگر منتقل می‌شود و مراجع فاقد اطلاع و درک مصالح و حتی ناتوان از تشخیص اسلامی و غیر‌اسلامی بودن رفتار وی می‌شوند. راستی آقای یزدی چرا شما در هر زمینه و موضوعی در همان طرفی حضور دارید که قدرت حضور دارد؟

به گمان من جوهر و ماهیت اندیشه سیاسی و دینی شما را همین یک اصل تشکیل می‌دهد. این ویژگی در تمام مواضع و اظهارت سیاسی شما قابل لمس است. اگر در این امر تردید دارید یکبار دیگر نقد خود علیه آقای هاشمی را از این منظر مطالعه فرمایید تا صحت استنباط بنده بر شما آشکار شود.

جناب آقای یزدی دین قابل تحویل به قدرت نیست. قدرت اکسیری است که با هر چه آمیخته شود حتی با دین آن را استحاله و مقهور خود می‌کند. مشفقانه و ناصحانه عرض می‌کنم مروری در اندیشه و اظهارات خود بکنید و در پی پاسخ این سئوال بگردید که چرا در افکار و اظهارات شما قدرت و خشونت و عصبانیت و رویکردهای سخت‌گیرانه عرصه را بر مدارا و نرمش و رحم و شفقت چنان تنگ کرده که در آن اثری از این امور نمی‌توان یافت.

إِنْ أُریدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفیقی‏ إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنیبُ

محسن آرمین

فخرالسادات محتشمی‌پور
سید علیرضا حسینی بهشتی
علی مزروعی
حميدرضا جلايي پور
سیدمصطفی تاج‌زاده

براي قرار دادن لوگو زير در سایت یا وبلاگ خود، كد را در قسمت (head) سايت يا وبلاگ قرار دهيد.